
از حاتم پرسیدند: بخشندهتر از خود دیدهای؟گفت:آری! مردی که داراییاش تنها دو گوسفند بود. یکی را شب برایم ذبح کرد. از طعم جگرش تعریف کردم. صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد.گفتند: تو چه کردی؟گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم.گفتند: پس تو بخشندهتری.گفت: نه! چون او هرچه داشت به من داد، اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم. بخوانید...
ادامه مطلب
در آن شهری که مردانش عصا از کـور میدزدندهمان شهری که اشـک از چشم، کفن از گور میدزدنددر آن شهری که خنجـر دستة خـود نیز می بردهمان جایی که پشت از دشنـة خون ریز میدزدنددر آن شهری که مردانش همه لال و ز...
ادامه مطلب