
مردی که به جنگل رفته بود تا کمی گردش کند، وقتی در حال عبور از کمپ فیلها بود، متوجه شد که فیلها در این کمپ نه در قفس هستند و نه با زنجیری به آن بسته شدهاند. او به کمپ نزدیک شد تا ببینند چه خبر است. تنها چیزی که دید که باعث میشد فیلها از فرار از کمپ منصرف شوند، یک تکه طناب باریک بود که به یکی از پاهایشان بسته شده بود.وقتی مرد به فیلها خیره شد، کاملاً گیج شد که چرا نباید این فیلها از قدرت خود برای پاره کردن این طناب و فرار از اردوگاه استفاده کنند؟ این فیلها به راحتی میتوانستند این کار را انجام دهند...
ادامه مطلب
روزی روزگاری یک استاد روانشناسی اصول مدیریت استرس را در سالنی مملوء از دانشجویان آموزش میداد. او همانطور که روی صحنه راه میرفت، یک لیوان آب در دست داشت. مدتی گذشت و آن را بالا آورد. همه انتظار داشتند که از آنها سؤال معمولیِ همیشگی «نیمه خالی لیوان یا نیمه پر لیوان» پرسیده شود.در عوض، پروفسور با لبخندی بر لب پرسید: «این لیوان آبی که در دست دارم چقدر سنگین است؟»دانشآموزان پاسخهایی از ۲۰۰ گرم تا ۴۰۰ گرم را با صدای بلند دادند.استاد روانشناسی، اما پاسخ داد: «از دیدگاه من، وزن مطلق این لیوان مهم نیست....
ادامه مطلب
, ﺷﻴﺦ ﺟﺎﺑﺮ، ” ﺍﻣﻴﺮ سابق ﻛﻮﻳﺖ” ﺩﺭ کتاب ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﺪ؛xa0ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺟﻨﮓ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ ﻋﺮﺍﻕ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺠﻠﻴﻞ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖﺻﺪّﺍﻡ، ﺑﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﺭفتم ؛xa0ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﺻﺪّﺍﻡ ﺷﺨﺼﺎً ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﺎﻥxa0ﺍﺗﻮﻣﺒﻴﻞxa0ﺑﻨﺰ ﺗﺸﺮﻳﻔﺎﺕ ﻧﺸﺴﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺑﻐﺪﺍﺩ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ…ﺻﺪّﺍﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﻛﻪxa0ﺳﻴﮕﺎﺭxa0...
ادامه مطلب